خرید بک لینک
سلامآخرین پستم مال یکم اردیبهشت 1399 بود و در زمان حاضر بعد از مدتها دل کردم اینجا پیام بذارماین روزها اینقدر سرم شلوغ بوده با کار که حتی خودم هم فراموش کردم چه برسد به اینکه اینجا پیام بگذارم توی این روزها خیلی اتفاقها افتاده است . سر یه کار تازه رفتم و اونجا دستیار تولیدم . همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه عاشق شدم ! عاشق مردی که 20 سال از خودم بزرگ تر است و این یعنی سردرگمی هیچ چیز خوب پیش نمیرود این روزهای کرونایی که به خاطر کرونا در خانه استراحت میکنم دارم به این فکر میکنم بروم و با آن مرد حرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 12:44

سلامآخرین پستم مال یکم اردیبهشت 1399 بود و امروز بعد از مدتها دل کردم اینجا پیام بذارماین روزها اینقدر سرم شلوغ بوده با کار که حتی خودم هم فراموش کردم چه برسد به اینکه اینجا پیام بگذارم توی این روزها خیلی اتفاقها افتاده است . سر یه کار جدید رفتم و اونجا دستیار تولیدم . همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه عاشق شدم ! عاشق مردی که 20 سال از خودم بزرگ تر است و این یعنی سردرگمی هیچ چیز خوب پیش نمیرود این روزهای کرونایی که به خاطر کرونا در خانه استراحت میکنم دارم به این فکر میکنم بروم و با آن مرد حرف بزنم . میدانم دیوانگی است ولی حرف نزدن بیشتر روحم را زخمی میکند . حالا که میدانم طرف مقابلم هم میداند حس من چیست بهتر است که با او حرف بزنم نه به خاطر او بلکه به خاطر خودم به خاطر احساساتم به خاطر اینکه بتوانم دوباره شاد بخندم و چشمانم برق بزند شما چه می گویید ؟آیا هنوز کسی وبلاگم را میخواند ؟ + تاريخ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 19:14 نويسنده سمانه | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:09

کسی می داند چه طور می شود با یک مرد حرف زد ؟من خیلی وقت است با هیچ مردی دور از مرزهای کاری حرفی نزده ام و با هیچ مردی صمیمی نشده ام کسی میداند چه طور میشود حرف زد که بعد از گفتگویی حال آدمی خراب نشود از اینکه پشیمان بشود از حرف زدن ؟ + تاريخ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 19:33 نويسنده سمانه | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:09

این روزها که دارم می نویسم خیلی از روزهایی که باید می آمدم و می نوشتم گذشته است گفتم خدا بغلم کرده. آره بغلم کرده چون به طور کاملا اتفاقی وارد یه دفتر سینمایی معروف شدم. برای همین از گفتن نام دفتر خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:56

فکر میکنم عاشق شده ام

عاشق کسی که هیچ چیزش شبیه اون چیزی که فکر میکردم نبوده است

عاشق کسی که با من خیلی اختلاف سنی دارد

دختری عاشق مردی شده است که اولین ازدواجش نیست ...

کاش این بار عشقم عشق باشد کاش حال دلم خوب شود از این عشق

کاش به داد دل کوچکم برسد

می ترسم

می ترسم که نکند او نفهمد

می ترسم

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:56

درد از من بالا رفته است و توان پایین آمدن هم ندارد . دیگر حتی اینجا نوشتن هم حالم را خوب نمیکند. بعد از یک عمر بالاخره یکسالی هست که از یک شهرستان کوچک به یک شهر بزرگ مثل تهران آمده ام ولی دریغ از یک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

به دو تا از بازیگران معروف بعد از کلی سپردن و پیام دادن شماره تلفنم رو دادم و اونها در جواب گفتن بهم زنگ می زنن ...چه قدر انتظار سخته الان فکر می کنم یه هفته ای گذشته از اینکه بهم اینجوری گفتن ولی هنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

هیچ کسی بهم زنگ نزد ...

اصلا قیدشو زدم که بهم زنگ بزنن .

فردا دارم میرم مشهد یه زیارت یک روزه

دارم از دست آدما پناه میبرم به امام رضا ...

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

هیچ چیز ما را نمی کشد

نه فقر نه غم نه درد

ما دوباره خسته به خانه باز می گردیم

در حالی که چشمهایمان خیس آب است

هیچ چیز ما را نمی کشد

و غصه هر صبح از خواب بیدارمان میکند ....

هیچ چیز در این دنیا ما را نمی کشد

هیچ چیز

هیچ چیز

.

.

#سمانه_عبدی

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

این روزها هی این جمله توی ذهنم تکرار میشه .

« نذار زخمات تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنند »

و این جمله مرا می ترساند...

خیلی می ترساند ...

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

"داشتنت" بايد مزهىِ توت فرنگى بدهد،

يا انارِ گُلپَر زده،

يا آش رشته یِ خانم جون تو غروب هاىِ جمعه ...

داشتنت بايد بوىِ ياسِ رازقى بدهد،

يا بوىِ خاکِ باران خورده ...

نميدانم ...

ما كه نداشتيم!

اما داشتنت بايد چيزِ خيلى قشنگى باشد!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

این روزها غمی بر روی قلبم سنگینی میکند که هیچکس جز خدا آن را نمی داند .

غم که می آید نمیدانی چه کنی

خودت را سرگرم میکنی ، حواست را پرت میکنی ، بی خیالش میشوی ولی درست در تاریکترین ساعت از شب درست زمانی که میخواهی بخوابی دردی خفیف روی قلبت سنگینی میکند و آن غم است

غم از دست دادن ، غم آدمی ، غم ناملایمتی ، غم بی معرفتی ، غم اینکه با هم حرف نمی زنیم ، غم اینکه درد را نمیبینیم

دلم پر است برای حرف زدن

کاش روزهای خوب برسد که من اینجا از خوشحالی چیزی بگویم .

.

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

خدا بغلم کرده است و این اوج خواستن است.

بعدها می آیم می نویسم از حالم....

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:09

روزهاست که با خودم میجنگم که فیلم نامه ی جدیدی را بنویسم ولی دستم برای نوشتن نمیرود ....

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 0:19

به تاریخ آخرین مطلب وبلاگم که نگاه میکنم خنده ام میگیرد چه قدر زود گذشت . دو ماه دیگر میشود یک سال تمام که به وبلاگم سر نزده ام و خاک خورده ولی قبلم خاک نخورده .دوباره و دوباره به تپش افتاده و حالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 0:19

صفحه بندی