انتخاب سخت
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 12:44
سلامآخرین پستم مال یکم اردیبهشت 1399 بود و در زمان حاضر بعد از مدتها دل کردم اینجا پیام بذارماین روزها اینقدر سرم شلوغ بوده با کار که حتی خودم هم فراموش کردم چه برسد به اینکه اینجا پیام بگذارم توی این روزها خیلی اتفاقها افتاده است . سر یه کار تازه رفتم و اونجا دستیار تولیدم . همه چی خوب پیش میرفت تا...
انتخاب سخت ...
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 1:09
سلامآخرین پستم مال یکم اردیبهشت 1399 بود و امروز بعد از مدتها دل کردم اینجا پیام بذارماین روزها اینقدر سرم شلوغ بوده با کار که حتی خودم هم فراموش کردم چه برسد به اینکه اینجا پیام بگذارم توی این روزها خیلی اتفاقها افتاده است . سر یه کار جدید رفتم و اونجا دستیار تولیدم . همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه ...
؟
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 1:09
کسی می داند چه طور می شود با یک مرد حرف زد ؟من خیلی وقت است با هیچ مردی دور از مرزهای کاری حرفی نزده ام و با هیچ مردی صمیمی نشده ام کسی میداند چه طور میشود حرف زد که بعد از گفتگویی حال آدمی خراب نشود از اینکه پشیمان بشود از حرف زدن ؟ + تاريخ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 19:33 نويسنده سمانه | Ad...
این روزها
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 8:56
این روزها که دارم می نویسم خیلی از روزهایی که باید می آمدم و می نوشتم گذشته است گفتم خدا بغلم کرده. آره بغلم کرده چون به طور کاملا اتفاقی وارد یه دفتر سینمایی معروف شدم. برای همین از گفتن نام دفتر خو
ترس عاشق شدن
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 8:56
فکر میکنم عاشق شده ام عاشق کسی که هیچ چیزش شبیه اون چیزی که فکر میکردم نبوده است عاشق کسی که با من خیلی اختلاف سنی دارد دختری عاشق مردی شده است که اولین ازدواجش نیست ...کاش این بار عشقم عشق باشد کاش حال دلم خوب شود از این عشق کاش به داد دل کوچکم برسدمی ترسم می ترسم که نکند او نفهمد می ترسم
تنهایی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
درد از من بالا رفته است و توان پایین آمدن هم ندارد . دیگر حتی اینجا نوشتن هم حالم را خوب نمیکند. بعد از یک عمر بالاخره یکسالی هست که از یک شهرستان کوچک به یک شهر بزرگ مثل تهران آمده ام ولی دریغ از یک
چشم انتظار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
به دو تا از بازیگران معروف بعد از کلی سپردن و پیام دادن شماره تلفنم رو دادم و اونها در جواب گفتن بهم زنگ می زنن ...چه قدر انتظار سخته الان فکر می کنم یه هفته ای گذشته از اینکه بهم اینجوری گفتن ولی هنو
پناه
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
هیچ کسی بهم زنگ نزد ... اصلا قیدشو زدم که بهم زنگ بزنن .فردا دارم میرم مشهد یه زیارت یک روزه دارم از دست آدما پناه میبرم به امام رضا ...
هیچ چیز
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
هیچ چیز ما را نمی کشدنه فقر نه غم نه دردما دوباره خسته به خانه باز می گردیم در حالی که چشمهایمان خیس آب است هیچ چیز ما را نمی کشد و غصه هر صبح از خواب بیدارمان میکند ....هیچ چیز در این دنیا ما را نمی کشدهیچ چیزهیچ چیز ..#سمانه_عبدی
ترس
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
این روزها هی این جمله توی ذهنم تکرار میشه .« نذار زخمات تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنند »و این جمله مرا می ترساند...خیلی می ترساند ...
داشتنت...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
"داشتنت" بايد مزهىِ توت فرنگى بدهد،يا انارِ گُلپَر زده،يا آش رشته یِ خانم جون تو غروب هاىِ جمعه ...داشتنت بايد بوىِ ياسِ رازقى بدهد،يا بوىِ خاکِ باران خورده ...نميدانم ...ما كه نداشتيم!اما داشتنت بايد چيزِ خيلى قشنگى باشد!
غم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
این روزها غمی بر روی قلبم سنگینی میکند که هیچکس جز خدا آن را نمی داند .غم که می آید نمیدانی چه کنی خودت را سرگرم میکنی ، حواست را پرت میکنی ، بی خیالش میشوی ولی درست در تاریکترین ساعت از شب درست زمانی که میخواهی بخوابی دردی خفیف روی قلبت سنگینی میکند و آن غم استغم از دست دادن ، غم آدمی ، غم ناملایمت...
خدا
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:09
خدا بغلم کرده است و این اوج خواستن است.بعدها می آیم می نویسم از حالم....
جنگ
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 0:19
روزهاست که با خودم میجنگم که فیلم نامه ی جدیدی را بنویسم ولی دستم برای نوشتن نمیرود ....
حال من
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 0:19
به تاریخ آخرین مطلب وبلاگم که نگاه میکنم خنده ام میگیرد چه قدر زود گذشت . دو ماه دیگر میشود یک سال تمام که به وبلاگم سر نزده ام و خاک خورده ولی قبلم خاک نخورده .دوباره و دوباره به تپش افتاده و حال
دیوار برلین روزی فرو ریخت باورت میشود ؟
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 6:55
یک جایی خواندم که میگفت از رویاها و آرزوهایتان دست نکشید و هر روز رو به روی آینه آنها را با خود تکرارا کنید تا روزی موفق شوید... ایستاده ام جلوی آینه ی تمام قدی اتاقم و به خودم نگاه میکنم. به چشم هایم به آبروها و موهایم به پوستم به نی نی چشمهایم دوباره نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم از کجای این روزگ...
حال دلم را بپرس
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 12:52
حال این روزها را نمیدانم چه طور برات بگویم . هزاران هزار کار هزاران هزار وعده و قول. و من بی خیال تر از همیشه نشسته ام و هیچ کاری نمیکنم. همیشه همین طور بوده ام جایی که باید کاری میکردم جایی که باید حرفی میزدم جایی که باید حرکتی انجام میدادم ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم بدون اینکه کاری انجام بدهم ...
دوری به سبک بلدرچین ها
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 12:52
نوشته های وبلاگ حذف نشده اند .فقط ثبت موقت شده اند. فقط دیده نمیشوند. دلم نیامد حذفشان کنم. ولی دوست نداشتم هم دیده شوند برای همین اینجور مخفی شده اند. درست مثل من .درست مثل من که دوست دارم این روزها مخفی شوم. نمیدانم چرا ولی دوست دارم دور شوم از همه چی از همه آدم ها از همه ی زندگی ها . دوست دارم دو...
بازگشت به سبک بلدرچین ها
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 12:52
در آخرین پستم نوشته بودم که همه ی پست هایم را پنهان کردم تا مخفی شوم. این روزها با اینکه میل مخفی شدن در من دو چندان شده و شوق پنهان شدن در من به جایی رسیده که از عزیزترین دوستانم هم دوری گرفته ام . ولی این روزها این روزهایی که نمیدانم چرا عجیب حال دلم خنثی و چشم هایم شوق هیچ برقی را ندارد این روزها...
خدا نزدیک است
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 12:52
بالاخره معجزه رخ داد.... پیش به سوی مسابقات کشوری پینوشت : عکس از اینترنت گرفته شده.