فراموشی - تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 12:52
این روزها ورزش کل وقتم را گرفته و این خوب است . خوب است چون نمیگذارد فکر کنم . خوب است چون آنقدر بدن درد میگیرم که نمیگذارد به هیچ چیز فکر کنم و این خوب است آنقدر خوب است که نمیدانم قبل تر ها اصلا چه طور بوده ام. من سمانه های قبل از این روزها را نمیشناسم ..... + تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ سا...
سانسور چی - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
از یک جایی یاد میگیری که خودت را سانسور کنی و نمیدانی چه طور به این نتیجه رسیده ای ولی فقط میفهمی که بهترین راه همین است دیگر . از یک جایی تصمیم میگیری حرفهایت را نزنی و حرفهایی را ننویسی ... نمیدانم تاب و توان این خود سانسوری تا کی ادامه دارد ولی هست دیگر . آدمها همیشه در حال سانسور کردن خودشان هست...
حال دلم را بپرس - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
حال این روزها را نمیدانم چه طور برات بگویم . هزاران هزار کار هزاران هزار وعده و قول. و من بی خیال تر از همیشه نشسته ام و هیچ کاری نمیکنم. همیشه همین طور بوده ام جایی که باید کاری میکردم جایی که باید حرفی میزدم جایی که باید حرکتی انجام میدادم ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم بدون اینکه کاری انجام بدهم ...
دوری به سبک بلدرچین ها - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
نوشته های وبلاگ حذف نشده اند .فقط ثبت موقت شده اند. فقط دیده نمیشوند. دلم نیامد حذفشان کنم. ولی دوست نداشتم هم دیده شوند برای همین اینجور مخفی شده اند. درست مثل من .درست مثل من که دوست دارم این روزها مخفی شوم. نمیدانم چرا ولی دوست دارم دور شوم از همه چی از همه آدم ها از همه ی زندگی ها . دوست دارم دو...
بازگشت به سبک بلدرچین ها - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
در آخرین پستم نوشته بودم که همه ی پست هایم را پنهان کردم تا مخفی شوم. این روزها با اینکه میل مخفی شدن در من دو چندان شده و شوق پنهان شدن در من به جایی رسیده که از عزیزترین دوستانم هم دوری گرفته ام . ولی این روزها این روزهایی که نمیدانم چرا عجیب حال دلم خنثی و چشم هایم شوق هیچ برقی را ندارد این روزها...
باید و باید و باید .... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
باید اِستاد و فرود آمد بر آستانِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و اگر بیگاه به درکوفتنات پاسخی نمیآید. کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی. آیینهیی نیکپرداخته توانی بود آنجا تا آراستگی را پیش از درآمدن در خود نظری کنی هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه...
یه معجزه از خیلی دور از خیلی نزدیک - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
خدایا یه معجزه... برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه اینطرفی، یه اونطرفی. فیلم هامون + تاريخ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ ساعت 2:1 نويسنده سمانه |
خدا نزدیک است - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
بالاخره معجزه رخ داد.... پیش به سوی مسابقات کشوری پینوشت : عکس از اینترنت گرفته شده. + تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 21:18 نويسنده سمانه |
امنیت روانی زن ها را رعایت کنید! - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
از دیر باز واژه امنیت برای ما مقدس و قابل احترام بوده و هست و همیشه خیالمان راحت بوده در کنار امنیتی که وجود دارد، مجریان قضایی هستند که همواره مراقب حفظ این امینت می باشند. ولی تا به حال به این فکر کرده اید که امنیت روانی یک زن در جامعه چه طور محقق میشود؟ در جامعه ای که عده ای از مردها بی توجه به ن...
فراموشی - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
این روزها ورزش کل وقتم را گرفته و این خوب است . خوب است چون نمیگذارد فکر کنم . خوب است چون آنقدر بدن درد میگیرم که نمیگذارد به هیچ چیز فکر کنم و این خوب است آنقدر خوب است که نمیدانم قبل تر ها اصلا چه طور بوده ام. من سمانه های قبل از این روزها را نمیشناسم ..... + تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ سا...
چالش جدید زندگی - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 12:00
شب ها بوی پاییز را بیشتر احساس میکنم . شهریور با اینکه هنوز به نیمه نرسیده ولی من بوی پاییز را حس میکنم. یک سال گذشت از روزهایی که فکر میکردم کارهای درست را انجام میدهم ولی درست نبود یک سال گذشت و من بیشتر از یک سال بزرگتر شده ام. میگویند قانون پیروزی شکست است و من با تمام شکستها دوباره بلند شده ام ...
انتخاب - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:16
از یه جایی باید تصمیم بگیری برای خودت برای اون چیزی که توی سرته برای اون چیزی که بهش فکر میکنی. باید تصمیم گرفت. سخته ولی باید تصمیم گرفت .. نمیدونم چه قدر طول میکشه این تصمیم گیری ولی مجبورم به انتخاب .... + تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 16:36 نويسنده سمانه |
دو راهی - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 19:00
نمیتوانم ببخشمت درست مثل اینکه نمیتوانم دوستت نداشته باشم .... + تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 16:16 نويسنده سمانه |
تو بگو چه کار کنم ؟ - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
چه فرق میکند یک روزی از روزهای بهار که توت ها روی درخت ها میرقصند و آواز میخوانند وقت رفتن باشد یا یکی از روزهای تابستان که انجیرها برایت دست تکان میدهند یا در پاییز که برگ ها در خیابان دست به دست هم میرقصند وقت رفتن باشد یا یکی از روزهای زمستان که سردیش با ها کردن دهانت گرم میشود وقت رفتن باشد اص
سلامی برای تو که نمیخوانی - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:00
این روزها میگذرد درست مثل همه روزهایی که گذشته . درست مثل همه ی روزهایی که با خوشحالی که با ناراحتی که با غم که با .... گذشته دیگر و به قول قدیمی ها گذشته هیچ وقت برنمیگردد این روزها هم دارد میگذرد. نمیدانم از کجای اتفاق شروع شد و بعد از کجا میخواهد تمام شود. ولی از یک جایی نمیتوانی دیگر همان آ
آشوب - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
نشناختن چقدر به آدم آرامش می دهد...
ترسیده ام - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
این روزها از خودم میترسم ، این که دلم برایت تنگ میشود اصلا درست نیست !! ، نباید این جور شود نباید تا این حد دلتنگ شوم... کجای دیواری را که دارم میسازم ، اشتباه رفته ام که دلتنگی ات دری شده است به دریچه ی قلبم ؟ نه این روزها نباید این همه ترسناک باشد .... + تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 22...
انتظار ... - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
مادربزرگ گفته بود ازگوشه ی حیاط تشت های گلی را بردارم و بگذارم روی طاقچه تا بچه های دایی موسی به آن نزدند. مادر بزرگ گفته بود آب حوض را عوض کنم تا ماهی قرمزهای دایی جمشید در حوض نمیرند. مادر بزرگ گفته بود برای خاله سوسن گلهای شمعدانی را قلمه بزنم تا در خانه ی نویش بگذارد. مادر بزرگ گفته بود برا
آفتاب را از ما دریغ کردند - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
پنجره ی خانه ی ما آفتاب را ندیده است . پنجره ی خانه ی ما همیشه آفتاب را دزدکی از سر پشت بام همسایه دید زده است . درست مثل چشمهای من که چشمهای تو را دزانه در پس حرفهای مردم دیده است . پنجره ی ما منتظر آفتاب از صبح تا شب لب طاقچه مینشیند و چشم به هم نمیزند و آفتاب در کوتاه ترین زمان ممکن در غر
ترسیدم ... - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
ناگهان ترسیدم ... درست در زیر زمینی که به کودکی ام میخورد . درست در جایی که با خاله زهرا و محمود بازی میکردم .ترس یکباره مرا در خود گرفت و حواسم را پرت کرد . ترسیدم که محمود برنده ی بازی شود و خاله زهرا گریه کند . ترسیدم من نخودی بازی باشم و اکرم دختر دایی حسن مسخره ام کند. ناگهان ترسیدم و به ز