یاد بگیر دختر - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
نشسته بودم درست روی تخت کنار دیوار و آهنگ های مرضیه را با واکمنی که عمو اصغر برایم از خانه ی خدا آورده بود گوش میدادم. حالا بماند که از حج فقط واکمنش گیر من آمد آن هم آهنگ های مرضیه که وقتی میخواند حتما باید عاشق میشدی .نه عاشق خدا و مادر و پدر و وطن و اینها باید عاشق کسی میشدی که از کوچه باغ
از من نخواهید جور دیگری باشم - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
این روزها غمگین تر از این هستم که مهربان باشم. با من مدارا کنید و نخواهید که با شما خوب باشم و به شما لبخند بزنم و عشقم را با شماها قسمت کنم. + تاريخ چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 1:17 نويسنده سمانه |
خواستم ولی نشد ... - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
خواستم بخندم ، خواستم در چشمهایت نگاه کنم و لبخند بزنم، خواستم به روی خسته ات نگاه کنم و بگویم چرا این قدر خسته ؟ ، نکند مریض شده ای؟ ، خواستم بگویم سلام ، خواستم بگویم حال دلت خوب است ؟ خواستم بنشینم کنارت و عطر تنت را بار دیگر استشمام کنم، خواستم بگویم یادت که نمیرود آب بخوری ؟ خواستم خیلی چیز
گفت خود دادی به ما دل حافظا - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
میخواستم فال حافظ بگیرم ، میخواستم حافظ برایم بیاورد یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ، میخواستم درست شبیه بابابزرگ که برای جمع خانواده مان با صدای لرزانش حافظ میخواند و زیر چشمی شعرهای عاشقانه ی حافظ را حواله به مادر بزرگ میداد شعری برایت میخواندم. میخواستم درست شبیه مادر بزرگ که موهای خرمایش
ترس - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 17:03
این روزها اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ، حوصله ی جنگیدن ندارم ،حوصله ی حرف زدن ندارم ، این روزها حوصله ی هیچ چیزی را ندارم... نکند دارم سنگ میشوم ...... ! + تاريخ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:15 نويسنده سمانه |